در نکوهش ِبی خوابی
البته برای اینجا ننوشتن علت و معلول زیاد است و فقط یک جو جربزه نبود که آن هم دیوانگی های نیمه شبانه مهیا کردش.پس :
" من اینجا دیگر نخواهم نوشت ،، پس من هستم. "
پ.ن : باشد که فردا گُه خوردم گویان به اینجا بر نگردم.
سخنی نرانم تا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را
البته برای اینجا ننوشتن علت و معلول زیاد است و فقط یک جو جربزه نبود که آن هم دیوانگی های نیمه شبانه مهیا کردش.پس :
" من اینجا دیگر نخواهم نوشت ،، پس من هستم. "
پ.ن : باشد که فردا گُه خوردم گویان به اینجا بر نگردم.
اينجا ها ، اين بالا ها ، يك ديوارهايي هست ، يك ديوارهايي هست كه بلندند و محكم ، آن قدر كه مشت بزني ، سر بكوبي ، آن قدر كه نعره بزني ، آن قدر كه زجه ....به هيچ جايش بر نمي خورد و همچنان چهارديوار مآبانه ، نقشش را ايفا مي كند. بعد يك روزهايي مي شود كه يك جورايي مي شود كه ، بوي زُمختي ، كه نمي دانم چرا و چگونه فضا را پر مي كند ، يكهو مي زند در بينيم ، بويش بينيَم را كه پر كرد ، در دو راهي ِ حلق و مجراي سينوس هايم ، قرار نمي گيرد ، بلكه يك راست ، راهش را مي گيرد و مي پيچد در مغزم . بعد هم ، حفره هاي سياه و زشت ِ مغزم را پر مي كند و خووب كه خودش را جا كرد ، آن وقت ضربه ي كاري را مي زند ، بس كه حساب شده است ، لامصب ! بوي زمختش تداعي مي كند ، تداعي مي كند همه ي گذشته را يكهو ، همه ي امروزهاي بد را ، راستش خُب وظيفه اش هم همين است .
يك بار كه خيلي كنجكاوَش شدم ، كند و كاوِ بسيارش كه كردم ،، بالاخره متوجه شدم كه از آن سمت ِ ديوارها مي آيد . من آن سمت ِ ديوارها يك چيزهايي دارم ، اما گاهي يادم مي رودشان ، بس كه بلندند ديوارها ،، بس كه بي قواره ، بلندند ،، بس كه از بلنديشان نمي توانم آن سمت ها را ببينم ، همين مي شود كه يادم مي رود آن سمت ها را . البته آن سمتي ها هم نامردي نمي كنند ، كار ِ خودشان را خووب بلدند خب ! بوي زخمت را از آن ها به ياد دارم ، از زشتيشان هم هست كه اين همه بويشان زمخت است .
آن سمتي ها گذشته هستند ، و گاهي هم زمان ِ حال ِ من ، كه واقعي مي شوند .. قرار بر اين شد كه برايشان ديوار بسازم ،آن بالاها كه هيپوفيز و تالاموس و ساير متعلقات ِ مغزم هستند، كه هي ، تند تند ، راهشان را نگيرند و بيايند اين ور ديوار ، كه من هم تند تند نشوم اسفند روي آتش ، كه هي غر نزنم و ناله نكنم ...حالا نمي آيند،، يعني نمي توانند كه بيايند ، بس كه ديوار ها را ريشه دار ، بن دار ساخته ام ، اصلن همه ي سعيم هم در اين بود كه ديوارها محكم شوند ، پي ِ محكمي داشته باشند ، ، بويشان اما هست، ديوارهايم از پس ِ بوها كه همان تلنگرهاي نوستالژيك ِ من هستند ، بر نمي آيند.
ولي يكبار بالاخره سورپرايزشان خواهم كرد، يعني مي خواهم آن چنان بو بكشمشان كه بويش به سرعت بپيچد در مغزم . بعد هم يواشكي در كنج ترين نقطه ي مغزم قايمشان كنم ، چنان كه ثبت شوند ، حك شوند ، كه هيچ بوي ديگري نتواند جايشان را بگيرد ، همين باشد و همين ، متفاوت ترينشان.
عزيز ِ بي انديشه ام !
داستان عجيبي ست عزيزكم ! با تو هستم رفيقِ عزيزم! مردم داستان هاي عجيبي دارند عزيزم !
اين كه اين همه لي لي به لالات مي گذارم و عزيزم عزيزم حواله ات مي كنم ، دليلش اين است كه مي دانم ، مي دانم كه تو هم داستان يا داستان هاي خودت را داري با اين دل و اين روزگار و اين چرخ لعنتي .
از اين كه بگويم مهمت نباشد عزيزم ، دست سرنوشت و روزگار است ، سخت احساس فلاكت و نفلگي مي كنم ، اگر هم در مقابل درد و دل هاي خون بارت سكوت كنم ، ته ِ دلت خالي مي شود و مي شوي همان مايوسِ شكسته!
چند روزي ست كه كه شعر هاي سهراب را با صداي شيرينِ خسرو. شكيبايي گوش مي دهم ، به حق زيباست و لج دَرار هم ! زيرا كه سهراب مدام به زيبايي ها اصرار مي ورزد ،، حال آنكه زيبا نيستند و دوس داشتني هم ، نه!
چون اگر دم و دستگاه سرنوشت و چرخ گردون را همين دوس داشتني هاي سهراب تلقي كنيم ، حاصلش همين سياهي و نكبت و لنجنزار است ! اصلن و اساسن از اول هم سهراب آن گوشه هاي ذهنم منزوي بود ،، اما حافظ هميشه پر رنگ و دلربا ...
خلاصه ،، عزيز ِ شيرينم ،، داستان هاي عجيب توست كه دلتنگم مي كند . ممنونتم كه داستان هايت را مي خورانيَم . وگرنه آنچه كه از ياسمين باقي مي ماند ، فقط داستان هايش بود . كه بدبختانه به حكم ِ ماهيتشان ، شده اند ، تكرار و تعميم يك داستان هميشگي كه ديگرهرگز گفتنشان را نمي خواهم ، بروند به درك !
مي داني رفيق ،، مي خواهم بگويمت كه من و تو ، هرروز كار مي كنيم و درس مي خوانيم ،، كارهاي اصلي مان هم مي شود همين ها! ،، اصلن هيچ چيز از اين طبيعي تر هم نمي شود ، باقي ِ وقتمان هم كه مي شود ، كتاب و دوره هاي دوستانه و رستوران و تفريح و هرهر كر كر و ... . و آنچه كه باقي مي ماند ثمره ي اين بدو بدو ها و خود زني ها و حتي شايد حاصل ِ يك مهماني ِ ساده ي سوپر دوستانه كه به ظاهر قرار است برايت بشود ، خود ِ آرامش . يكهو مي شود ، نقطه ي انديشه ي تو ، يعني همان جا كه فكر و خيال برت مي دارد . مي شود خود ِ داستانت ، حالا زشت يا زيبا . مي شود خود ِ شكستت يا همان نقطه ي عطف ِ زندگيت . مي شود زندگي با كيفيتت يا همان كميت ِ گذران ِ مزخرف زندگيت .
اگر خووب است ، غرقش شو _ بِغَلتان خودت را در كيفيتش،، اصلن تا مي تواني وقتش را بكش .
اگر هم نه ، لطفن فرار را برقرار كن و دستش را رها كن،، دست ِ همان بچه ي غرغرويي را مي گويم كه نعره اش گوش ِ فلك كر كرده ،،و تو همش اصرارش را داري كه كشان كشان دنبال خودت خرت و كشش كني ! يدكش نكش لطفن!!!
اصلن گاه فكر مي كنم كه كاش متفاوت بوديم ،
يك جوري ، بي انديشه ،
بي انديشه جلوه كنيم ،
ووووه!!! چه تيكه هايي مي شويم ما!!
اصلن بي انديشگي ، به كجاي دنيا بر مي خورد ؟! ،
آنها هم كه بسيار انديشه كرده اند،
تنها انديشه اي هست _
و داستان ِ سختي .
و ديگر هيچ .
چنان كه منم ،، عزيزم...
شرفِ روحم نفسه مي زند، وانگهي لااوبالي هم مي شود و لوندي هم.
تندي نفسه ها رگ هايم را مي گزد.
و در يك گزش كِش ناك....
تحت الخط : اينجام هميشه ، اما بي تفاوت شده ام . هيچ چيز مرا به هيجان نمي آورد ، ديگه حتي افسرده و كج و كوله و آويزون هم نيستم ، نسبت به اطرافيان بي تفاوت ترينم ، هر كسي رفت ، اومد، غلط كرد يا نكرد ، نات ديفِرنت اَت آل. قبل تَرها چيزي براي نوشتن داشتم، اما حالا كه من فقط سكونت و جمودت را مي توانم بنويسم ، پس از نوشتن خالي ام .
روحم را از تهي بودن خالي كن، نخطه
با تو حرف مي زنم، دلم مي خواهد با تو حرف بزنم و نه اين كه دلم پر باشد از تو....نه. يك زماني دلم مي خواست ريز ريز گريه كنم، نه نه...يادم رفته ، من هيچ وقت آدمِ ريز ريز گريه كردن نبودم، هميشه الهه ي ناز را كه بنان آن را بلند بلند مي خواند ، مي گذاشتم و با بنان بلند بلند مي خواندم و گريه مي كردم و مي خواندم باز...اما حالا ديگر نه ، سرد شده ام به تو ، به همه ، هرچه شد ، شد ...هر چه كه شدي...حالا اگر هم دلم هواي بنان و الهه ي نازش را بكند و يا گريه و فرياد هاي رعشه وارم.،، خفه مي شوم. مگر تو نبودي كه خفه ام كردي؟ مگر آن روز نبود كه دستت را محكم بر لبم فشردي ، آن قدر كه سر انگشتانت به سفيدي مي رفت ، كه خفه شوم ، خفه شوم تا تو را همين طور كه هستي ببنيم ، همين طور بد ، زشت ، مزخرف و دلگير كننده . با آن صورتت كه به زردي مي زد ، نحيف بود و نچسب. و حالا كه اينجا مي نويسم از تو و حالا كه اينجا تو هستي و حضورت از حمله ي فرار ِ من به كليد هاي كيبرد ، پُر .،چرا ننويسم و چرا نگويم كه هنوز درد ِ فشار ِ دست هايت را بر لب هايم حس مي كنم ، كه مي نويسم ...اين دردِ بغض اصلن مگر اجازه مي دهد كه ننويسم؟!
مي گويي حس ِ تازه اي در من حلول كرده...ترسيدي؟_ خب كه چي؟_ كه بگويم چه حسي و تو طفره بروي و كتمان كني و كمر به كنف كردن ِ من ببندي؟
مي گويي اس ام اس كه نمي دهي دلتنگت مي شوم!_خب كه چي؟_ اين را مي گويي كه يك لبخند و يك سكوت در جواب حرف هاي باد ِ هواي تو بدهم؟
مي گويي چرا ديگر قبولم نداري؟_خب كه چي؟_مي گويم سيگارت را خاموش كن..چپ چپ نگاهم مي كني و پك ِ عميق و غليظي مي زني و با موهايم بازي مي كني و دود بالاي سرم تلنبار مي شود.
مي گويي تو چرا اين همه كينه اي هستي؟_خب كه چي؟_ بايد حتمن بگويم كه آن روز كه ناقوس رسوايي را سر دادي ، اين طور شدم.
مي گويي اين چه زريه كه مي زني؟_خب كه چي؟_گُه صفتي كه شاخ و دم نداره،، كه فردا كه فهميدي همان زرِ شخص شخيص ياسمين درست بود، آن قدر بزدل و بي اصالت باشي كه حرف را به اسم ِ خودت تمام كني و حتي جراءت نداشته باشي بگويي اشتباه كردم!
مي گويي بوس بوس ،، و آن صفحَك ياهو مسنجرت باز مي شود و اسم لعنتيت آن بالاها ظاهر مي شود و منم كه ماءخوذ به حيا، سلام مي كنم و تو باز بوس مي فرستي! _خب كه چي؟_ پس آن روز كه مرا محكم به عقب هل دادي چي؟ ،، مستقيم و وقيح به تو مي گويم كه اگر ريشه هاي خانوادگي ما را به هم وصل نكرده بود، خشكت مي كردم با سردي ام، تو باز حاليت نمي شود و وراجي مي كني.
مي گويي عصبيم!_خب كه چي؟_هر وقت آن دو فروند جغ جغه ي همسايتان كه نمي گذارند آن پروژه ي لعنتيت را به اتمام برساني كلافه مي شوي و همين طور تلخ و به درد نخور..
مي گويي فلان و فلان را امروز از آديد.اس و باس و...فلان جا ، به اين قيمت و آن قيمت گرفتم و چند مدل عطر به كلكسيونم اضافه كردم و مدل هاي تازه ي كفش و كوفت و زهر مار را پرت كردم در رخت كن ِ دست نخوردم ._خب كه چي؟_ من كه مي دانم تو آن قدر بلند مَنِشي كه اين ها را مي گويي كه فقط اس ام اس هاي خالي شبانه ات را پر كني . اما چرا آن چه را كه مي خواهم ، نمي گويي؟
مي گويي اين حرف را چرا در بلاگت نوشتي ، مگر اين طور بوده ؟ يا چرا اين را مي نويسي ، آن را بنويس! _ خب كه چي؟_دكترا كه گرفتي ، فوق دكترا و چند كوفت و زهر مار ديگر را هم كه دنبال خودت يدك بكشي ،همين قدر سطحي و سبك سري...
مي گويي افسرده ام._خب كه چي؟_ دوس داري بپرسم چرا و كَند و كاوت كنم؟ كه تو با آن صداي نخراشيده ي مغرورت سر بالا جواب بدهي؟، مثل همه ي سر بالاهاي نخراشيده ي ديگرت؟
مي گويي سر ِ كلاس نبايد آروم نشست، بعد هم سر ِ يكي از كلاس هاي خطر ناك ، آن خازن لعنتي را شارژ و دِ شارژ مي كني، كه سوت خفيفي بكشد و بخندند همه!!_خب كه چي؟_ چطور آن زمان كه در گير و دار ِ تلاقي نگاه ها بودي ، سخت و ساكت و آروم مقش هايت را هِجي مي كردي؟
مي گويي فقط خواستم حالت را پرسيده باشم. _خب كه چي؟_ چرا نمي گويي مستاءصلي و اين استيصال زدگي ، كتمان ِ شخصيتت را به وجود آورده.
و تو فقط مي گويي و من فقط تحليل مي كنم و بعد زمان حرف هاي من كه مي رسد و تو مجبور به حرف زدنم كه مي كني اين مي شود حال و روز من كه نفس نفس ميزنم ، بين دو هِجا كه در فاصله ي سكوت و ترديدِ كلمه ، بريده بريده شكل مي گيرد و تو زل مي زني به لابه لاي انگشتانت كه روي دهانم قرار گرفته تا كلمه را ، خود ِ جنس واژه را ، با حروف ها و بازدمِ گرم و تندم، لمس كني و بدزدي و بروي گوشه اي، در درون ِ تنهايت پرتش كني آن گوشه موشه ها .،،اما كور خوندي ...
دستت را بردار، حالا كه رگ هاي گردنم برجسته و اين همه آبي ِ تند شده و چشم هايم سرخ و آبدار شده ، حالا كه رنگت ، رنگ آن صورت ِ زمختت به سفيدي مي رود ، حالا كه دلم اين همه مي خواهدت...بردار.
پ.ن: باور كنيد اين نوشته اصلنش حول ِ ژانر عاشقانه نمي چرخه! (همين!!! به جهت جلوگيري از درگيري ذهن.)